تبليغاتX
ای سلطان قلبها یا امام رضا(ع)

تولد امام رضا (ع) مبارک.

 


ذاکر

یا رضا جان کن مدد بر خوانِ تو مهمان منم

در شبِ میلادِ تو دلْ‌تشنه‌ی درمان منم

دست من از عیدی لطف و شفاعت خالی است

پادشاهی من گدایم، دست بر دامان منم

در بیابان خطا گم کرده‌ام راهِ نجات

ضامن آهویی و آهوی سرگردان منم

هشتمین نور و دهم مولای خوبان یا رضا

ده پناهم بی‌پناهم در جهان، حیران منم

عهد کردم تا نگیرم حاجتم را ای رئوف

تا سحر کوبم درِ میخانه و گریان منم

دست بر هم می‌زنم همچون تمامِ عاشقان

تا کنم جلب نظر ‌جانا، که دست افشان منم

نوش کردم باده‌ی مهرِ تو را از کودکی

تا به پیری ذاکر این ذکرِ یا سلطان منم

 


 

نوشته شده توسط مرتضی قاسمی هدک در یکشنبه 1390/07/17 ساعت موضوع | لینک ثابت


ولادت حضرت زهرا(س) و روز مادر مبارک

 

 

 

گویند  مرا  چو زاد  مادر                    پستان به دهان گرفتن آموخت

 

یک حرف ودو حرف برزبانم                    الفاظ    نهاد   و گفتن  آموخت

 

دستم  بگرفت  و پابپا برد                         تا  شیوه  راه  رفتن     آموخت

         

                          شبها بر گا هواره ی  من                    بیدار نشست و خفتن آموخت

 

پس هستی من زهستی اوست                تا هستم و هست دارمش دوست

 

=========================================

مادر

           خدا انداخت زير پای مادر

                                                                  بهشتی کز همه چيز است برتر

          اگر خواهی شوی مهمان جنت

                                                             نداری بهتر از مادر تو نعمت

          بود شرط بهشت اين حرف آخر

                                                            که باشی خاک زير پای مادر

 

                                                                                       محمد نعيمی


 

نوشته شده توسط مرتضی قاسمی هدک در پنجشنبه 1390/03/05 ساعت موضوع | لینک ثابت


محرم

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید


گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید


گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن
عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش
عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم
گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق
عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع)


گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید


 

نوشته شده توسط مرتضی قاسمی هدک در جمعه 1389/09/19 ساعت موضوع | لینک ثابت


ولادت امام رضا (ع)

 

امشب از آيينه ها آواز يا هو مي وزد
دارد از حيراني چشمت هياهو مي وزد

پلک واکن هر چه مي خواهم تماشايت کنم
در نگاه تند چشمان تو آهو مي وزد

باز گرداگرد ايوان تو پرپر مي زنم
باز هم از چار سوي عرش هوهو مي وزد

من هم آوازتو احساس غريبي مي کنم
اي که از دلتنگي ات عطر پرستو مي وزد

باد مي رقصد ميان نقش گنبدهاي تو
از تن گلدسته ها انگار شب بو مي وزد

شعر من مثل غزالان پريشان شما
در نسيم خانه ات اين سو و آن سو مي وزد

 شهاب شهابي

 

کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد / بدون واسطه دم از احد نخواهد زد

گدای کوی رضا شو که آن امام رئوف / به سینه ی احدی دست رد نخواهد زد

بهترین شادباش ها تقدیم به شما

بمناسبت میلاد امام علی بن موسی الرضا-ع


 

نوشته شده توسط مرتضی قاسمی هدک در دوشنبه 1389/07/26 ساعت موضوع | لینک ثابت


شهادت امام صادق(ع)

 

آبروی آدم

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود

میان صحن حسینیه ی دو چشمانش

همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود

دل شکسته ی او را شکسته تر کردند

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

اگر تمام ملائک زگریه می مردند

به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر چه آبروی خاندان آدم بود

شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

زمینه های  زمین خوردنش فراهم بود

مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

سروده علی اکبر لطیفیان

 

 --------------------------------------------------------------------

وصیت امام صادق(ع) درباره سبک شمردن نماز

امام جعفر صادق(ع) پیش از مرگ تمام خویشان و آشنایان را نزد خود خواند. هنگامی که جمع شدند، امام به آنها نگاه کردند و فرمودند: به درستی که شفاعت ما به کسی که نماز را سبک و کوچک بشمارد، نخواهد رسید.

 

 

وصیّت

امام صادق) به یکی از یاران و شاگردان خود وصیت فرمودند میزان خواب خود را در شب و کلام خود را در روز کاهش ده و به آنچه خداوند روزی تو کرده است، قناعت کن. چیزی که به آن خواهی رسید آرزو مکن. کسی که قناعت ورزید سیر می شود و کسی که قناعت نکرد، هرگز راضی نمی شود. در حال توانگری، تکبُّر و ناسپاسی و در حال تنگدستی، جزع و بی تابی مکن. آنقدر خشن و تندخو مباش که مردم از نزدیک شدن به تو کراهت دانسته باشند و آنقدر نیز نرم خو و سست مباش که تو را حقیر و کوچک شمارند. با کسی که از تو بزرگ مرتبه تر و والاتر است دشمنی مکن و کسی را که از تو کم تر و پائین تر است ریش خند مزن.

شهادت حضرتش بر تمام شیعبان تسلیت  باد.


 

نوشته شده توسط مرتضی قاسمی هدک در جمعه 1389/07/09 ساعت موضوع | لینک ثابت


بوی ماه مهر

سلام بر تمامی دوستان گلم.امیدوارم که اوضاع به کام باشه و اگه اهل درس وکتاب هستید این اولین روز تحصیلی بهتون خوش بگذره.البته برای ما که از همون قدیما در نخون بودیم تاموقع امتحانات خوش میگذشت و اون موقع بود که دیگه وقت مرگ م میرسید. امسال برای من آخرین سال کارشناسیه و سال متفاوت وسرنوشت سازیه امیدوارم که همگی شد باشید. 

به همه دوستان فرارسیدن خزان طبیعت وبهار علم رو تبریک میگم وبراتون آرزوی موفقیت میکنم.

شعر بوی ماه مهر رو به همگی تقدیم میکنم.من خودم که ین شعر روکه میخونم یاد بچگیها و جنگولگبازیهای  مدرسه می افتم وحس خوبی بهم دست میده میدوارم که شما هم  همینطورباشید. 

باز آمد بوی ماه مدرسه

بوی بازی های راه مدرسه

 

بوی ماه مهر ماه مهربان

بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی

می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها

اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط

خنده های قاه قاه مدرسه

از سرود صبحگاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید

روز اول لاله ای خواهم کشید

سرخ بر تخته سیاه مدرسه

 


 

نوشته شده توسط مرتضی قاسمی هدک در شنبه 1389/07/03 ساعت موضوع | لینک ثابت


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بر تمامی دوستان عزیز.یه سلام ،به اندازه تمام کسانی که به این وبلاگ سرنمیزنند به اونایی که سرمیزنند.نماز روزه هاتون قبول باشه.یه مدتی بود که به دلیل مشغله ی زیاد کمتر به وب سر میزدم.اگه ریا نشه حدودا یه ماه پیش مارو برده بودند عمره دانشجویی،خیلی خوب بود،جای همه دوستان خالی،البته گاهی به خودم میگم واقعا رفته بودی؟اونجا که باورمون نمی شد که اومدیم.الان هم فکر میکنم که تو یکی از این شبا خواب دیدم که اونجاهایم.در هر صورت خدا قسمت همگی بکنه .  اینطور که معلومه حالا حالا هم مارو کمتر می بینید چون اگه خدا قبول کنه قصد دارم برای ارشد بخونم.سال آخریم و جزو فسیل های دانشگاه و باید کوله بار رفتن یا توشه موندن روببندیم....

;هوس کعبه و آن منزل و آنجاست مرا

 

;آرزوی حرم مکه و بطحاست مرا

 

 

;در دل آهنگ حجاز است و زهی یاری

بخت

 

;گر یک آهنگ در این پرده شود راست مرا

 

;سرم از دایره صبر برون خواهد شد

 

 

;شاید ار بگسلم این بند که در پاست مرا

;از خیال حجر الاسود و بوسیدن او

 

 

;آب زمزم همه در عین سویداست مرا

 

;دل من روشن از آن است که از روزن فکر

 

 

;ریگ آن بادیه در دیده بیناست مرا

 

;بر سر آتش سوزنده نشینم هر دم

 

 

;از هوای دل آشفته که برخاست مرا

 

;دلم از حلقه آن خانه مبادا محروم

 

 

;کز جهان نیست جز این مرتبه درخواست مرا

 

یک عمر دویدیم و به کویت نرسیدیم     

     دل از تو شکستیم ولی دل نبریدیم

 روی تو گُل انداخته شرم گنه ما              

ما از گُل روی تو خجالت نکشیدیم

رفتیم و دویدیم همه عمر و نگفتیم           

دنبال که رفتیم ،به سوی که دویدیم

تو سینه صد چاک زما خواستی و ما         

حتی زفراغ تو گریبان نه دریدیم

عالم همه جا بود محیط کرم تو                 

افسوس که ما قطره ای از آن نچشیدیم

بودیم سرافراز به مهر تو هَماره                 

هرچند زبار گنه خویش خمیدیم

امیر بی قرینه کی میایی                        

سحر خیز مدینه کی میایی

گنه من کردم استغفار از آن تو                 

من از تو غافلم تو یاد مایی

دعایم کن دعایم هرکجایی                       

اگر با آه تو گردم خدایی

 

 مدینه همش غربته،یه غم عجیبی داره.انشالا آقا میاد وتمام تشیع رو از غربت نجات میده.

                                                    الهم عجل لولیک الفرج


 

نوشته شده توسط مرتضی قاسمی هدک در دوشنبه 1389/06/01 ساعت موضوع | لینک ثابت


يك شبی مجنون نمازش را شکست

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم


 

نوشته شده توسط مرتضی قاسمی هدک در دوشنبه 1389/03/31 ساعت موضوع | لینک ثابت


پر چانگی



دکتری گفت که یکروز به دانشکده طب سر تشریح یکی

جمجمه استاد بپرسید ز شاگرد که:این جمجمه از کیست؟

چو شاگرد بیامد جلو وجمجمه را کرد بسی زیر وزبر

گفت: از آنجا که بسی چانه این جمجمه لق است گمانم

که ز یک مشت زنی بوده که از بس که سر مشت زنی

مشت به زیر دهنش خورده چک و چانه او لق شده و

محکمی مشت حریفان شل و ول کرده چنین چانه او را.

گفت استاد که هر چندچک و چانه این جمجمه لق است

ولی صاحب آن مشت زن و بوکسور اگر بود چک و

چانه او در عوض اینکه شل و ول بشود در اثر ورزش

بسیار بسی محکم و ستوار همی گشت.

در این بین به یک مرتبه شاگرد دگر خواست ز استاد

خودش اذن و بیامدجلو و جمجمه را کرد بسی وارسی و گفت:

 گمانم که بود صاحب این جمجمه یک کاسب بازار و ز بس

در سر هر چیز زده چانه چنین چانه او لق شده.

استاد بدو گفت که هر چند که از چانه زدن چانه

اشخاص بسی لق شود اما نه بدین قدر ملقلق که شل و ول

بکند چانه آن عربده جو را. گشت شاگرد روان در

سر جای خود و شاگرد دگر جست و گرفت اذن و بیامد

جلو و جمجمه را پیش کشید و به سر و صورت وشکل

و پک و پوزش نظری کرد و سپس گفت که این جمجمه

بی شک تعلق به زنی داشته وین لق شدن چانه از آن است

که هی از سر شب تا به سحر یا ز سحر تا سر شب

ور زده با خاله و خانباجی و نفرین بنموده است به پشت

سر هم شوهر خود را که برای چه مرتب ندهد خرجی و

هی خرج قر ورخت و لبا سش نکند یا که چرا از سر

او وانکند شر هوو را.!



این بحر طویل را از کتاب"بحر طویل های هدهد میرزا" آورده ام که نوشته مرحوم

"ابولقاسم حالت" شاعر معاصر ایران است


پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

                                        شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

                                        در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

                                        هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت

                                  از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی

نام تو را می کند روی میزها هر وقت

                      در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

                  بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

                                       اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آینه خیلی هم نباید راستگو باشد

                                       من مایه رنج تو هستم، راست می گویی

 

             فاضل نظری

 


 

نوشته شده توسط مرتضی قاسمی هدک در دوشنبه 1389/03/10 ساعت موضوع | لینک ثابت


باز باران ...

سلام خدوت دوستان عزیز.تشکر از دوست  عزیز "نیلوفر آبی "که شعر زیر رو در قسمت نظر ها گذاشته اند.واقعا  دراین  شعر شور و امیدی غیر قابل وصف به زندگی وجود دارد و من رو به یاد دوره ابتدایی انداخت.

امیدوارم شما هم لذت ببرید.

 شعر كامل باز باران از گلچين گيلاني (ياد دوران دبستان به خير)

باز باران

با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

يادم آرد روز باران

گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا !

 


 

نوشته شده توسط مرتضی قاسمی هدک در شنبه 1389/03/01 ساعت موضوع | لینک ثابت